تبليغاتX
قشنگ ترین روز خداوند

قشنگ ترین روز خداوند

جاده های بارونی

دوستان عزیزم

هر کی دلش می خواد درد و دلش رو با اربابش مهدی عج الله در میون بذاره

بیاد و این جا تو نظرات بنویسه

من براش به نام خودش در وب ثبت می کنم

بیاین باهم برا ظهور دعاکنیم شاید با همین دردو دلامون رو که نوشتیم، از گناه کردن خجالت بکشیم و ...


بگید از اقا چی میخواین

بگید از مشکلاتتون

بگید از هرچی دلتون می خواد


+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت11:42توسط کویر | |

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی,
چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی,
خلیل اتشین سخن,تبر به دوش بت شکن
خدای عده ای دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه,
ولی
برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح و ظهر نه, غروب شد نیامدی

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت11:49توسط کویر | |

یا مهدی کمک کن دیگه صبرم تمام شده

صبر می خوام بیشتر از قبل

زندگیم تباه شد

یا مهد ی

مددی

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت17:46توسط کویر | |

شاید این سخن را بسیاری شنیده و از ترس بر جان لرزیده اند که دوازدهمین امام ، زمانی که ظهور می کند بیشتر مردم دنیا را می کشد و جوی خون به راه می اندازد و از کشته ، پشته می سازد ، ‌نفس ها را در سینه حبس می کند و قیام او برای مردم عذاب و عقوبت مردم است و ...

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت17:47توسط کویر | |

الا که نور خدایی خدا کند که بیایی الا که هستی مایی خدا کند که بیایی قسم به عصمت زهرا(س) بیا ز غیبت کبری دگر بس است جدایی خدا کند که بیایی اللهم عجل لولیک الفرج

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت17:40توسط کویر | |

هو المحبوب

به ما گفته اند و بسیار هم گفته اند که در دوران سراسر حیرت غیبت، باید منتظِر بود، باید چشم از راه دوست برنگرفت؛ همواره گوش به زنگ بود، هر لحظه ممکن است آن دوست سفر کرده باز آید؛ خورشید آنسوی ابر ها، خود را نشان دهد.

گفته اند آن ها که دل به راهش، چشم به جمالش و امید به نجاتش بسته اند، هر صبح و شام باید انتظار کشند و آن قدر " یعقوب وار " چشم به راه " یوسف زهرا " بدوزند که اگر چشم ها از اشک فراقش نابینا شود، به اسراف نیفتاده و اگر خواب و خوراک از آن ها گرفته شود به گزافه نرفته اند.

زیبایی او کجا و جمال دل آرای یوسف کنعان کجا!

نفس او کجا و دم مسیحایی کجا!

بت شکنی او کجا و بت ستیزی ابراهیم خلیل کجا!

کرامات و معجزات او کجا و بینات ۹ گانه موسی کلیم الله کجا!

حکمت و دانایی او کجا و دانش فراوان خضر نبی کجا!

صبر او کجا و شکیبایی او کجا!

بردباری او کجا و مدارای نوح کجا!

میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت13:57توسط کویر | |

غزل‌تر ازغزل انتظار من، برگرد
 
  ابر ستاره شبهاي تار من، برگرد
 
كرشمه‌اي كن و چشمي خمار و در عوضش
 
تمامي هستي و دار و ندار من، برگرد
 
ميان گردو غبار گمان، ترك برداشت
 
فسيل باور ايل و تبار من، برگرد
 
... كجاست شطح دو تار نگاه مشرقي‌ات؟
 
كه پينه بسته گلوي سه تار من،‌برگرد
 
بيا به ياري اين پاي ناتوان، افسوس
 
پر از گناه شده كوله بار من، برگرد
 
بكوب بر دف و با رقص تيغ عريانت
 
بچرخ دور جنون مدار من، برگرد
 
شهيد كن عطشم را، شتاب كن موعود
 
به سر رسيده دگر انتظار من، برگرد
 

سعيد يغمايي

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت13:57توسط کویر | |

نگاه كن تو را مي گويم ببين چشمهايم در فراغ تو شده يك كاسه خون

دستهايم را ببين از دوري تو است كه اينگونه مي لرزد .بي تو آنقدر سنگين شده ام كه پاهايم ديگر تاب كشيدن اين پيكر را ندارد بي تو نفسهايم به شماره افتاده است.

بي تو هر لحظه ام روزي و هر روزم سالي است بي تو زده ام تا انتهاي خط جنون ،بي تو رفته ام تا انتهاي مرز هاي بي پايان خاموشي بيابان سكوت دشت بي حسي ،ته مانده نيرويي كه از آخرين صداي تو قلبم را حركت ميداد رو به اتمام نهاد ،چه آتشين بود اين صداي گرم تو

 بي تو بي تو مهار ناقه عمرم را سپرده ام به دست درياي سرنوشت.

و چه پر تلا طم مي نمايد موجهاي خروشان اين دريا

مگر نميبيني كه ديگر دستان خسته ام نمي تواند به پايان راه بي انتها چنگ بزند.؟

خدا نكند بي تو بميرم ؛ تنها كلام جاويد من از لحظه هاي سبز دعا است .

خدا نياورد روزي كه روي ماهت را نديده به دل خاك فرو روم

مگر مي شود شب ماه را نبيند.؟

مگر متصور است كه بلبل فكر گل را از سرش بيرون   كند.؟

مگر نه اينكه پروانه بي شمع ميميرد ؟

و مگر نه همين شمع است كه پروانه جانش را درراه او ميدهد.؟

مگر نه اينكه فرهاد در آرزوي شيرين جان داد.؟

كجاست؟

بيستونت را به من بنمايان كه اگر قرار است بميرم در راه تو باشد ،اگر قرار است بميرم عاشقانه باشد، عاشقانه ،فرهاد گونه!

 مجنون اگر تو را ديده بود ديگر خيال ليلي را از سرش بيرون ميكرد، و ليلي اگر تو را ديده بود خود مجنوني ميشد!!!

در كوچه بي انتهاي عشق آخرين باري كه ديدمت در خواب بود.

گفتي ميروي و به زودي بر مي گردي ،گفتم كجا مي روي؟

گفتي گفتي به انتهاي قرب الهي ،

گفتم من چه كنم؟

گفتي براي زود تر آمدنم دعا كن و صبر!

گفتم پس ما را فراموش نكنيد .

جامي از مي صبح به من نوشاندي ،

در اين زمان پناهي جز اشك نداشتم،

شايد من نميرم از عشق تو ولي زنده وپايدارم به عشق تو

دوريت از سر جگر زخم باز ميكند، زخم عميق و كهنه  به كور سوي اميدم،

قسم به صداي عاشقانه ام

سوگند كه هر بار با خود پيمان بستم تا همه را دوست بدارم ،باز تو را از همه بيشتر دوست مي دارم.

و تو هنوز نيامدي !چه گذشته است ؟

چه كنم كه آينه قلبم زنگار كينه حسد گرفته ؟

چه كنم كه چشمهايم قابليت ديدنت را ندارد.

 

گفتم صبر كن كردي،

گفتم دعا كن كردي،

اما ديگر كاسه صبرم لبريز شده،

ديگر چشمان خسته ام نميتواند ديدن تو را پذيرا نباشد.

ديگر دستان خسته ام تاب كوفتن روي موجهاي سهمگين اين زندگي ظالمانه را ندارد!

 

گفتي فراموشمان نمي كني پس چه شد؟

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت13:55توسط کویر | |